احساس مي كنم...
دلم تنگ شده...
دلم براي سالهايي كه گذشت ...با همه ي خاطرات خوب و بدش تنگ شده.
دلم براي مهد كودكم...براي مربيام...براي دوستام-كه الان به جز مريم هيچ كدومشون رو يادم نمي ياد- براي قهر و آشتيام، براي خمير بازي ، براي بهونه گيريام تنگ شده...
دلم براي دبستانم...براي خانم جعفري كه الان ديگه بين ما نيست..براي خانم كاظمي،براي اون معاونه كه اسمش رو يادم نيست ولي من خيلي ازش مي ترسيدم،براي معلمام،براي روز اول مدرسه،براي اون روزي كه كيفمو خونه جا گذاشتم و بدون كيف رفتم مدرسه،برا اون روزي كه سرم شكست، براي اون روزايي كه واسه خاطر 20 نشدن گريه مي كردم...تنگ شده!
دلم براي مدرسه ي راهنماييم،براي خانم حبيبي،براي خانم شريعتمداري،براي كلاساي انشاي خانم كريمي،براي اون امتحان علوم به ياد موندني و براي اون 3تا مديري كه در عرض 3 سال عوض شدن...تنگ شده!
دلم برا اون سالي كه رفتم مكه..براي مدينه..براي بقيع..برا شبايي كه تو مسجدالحرام مي مونديم تنگ شده...دلم براي اون دعاي كميل به ياد موندني كه تو مكه خونديم..دلم براي اشكام تنگ شده...براي اون تولد دوباره...
دلم براي دبيرستانم...براي خانم وخشيته،براي خانم مفيد..براي خانم نظري،براي كلاساي ديني خانم خانكش پور...براي اون تحقيقي كه من وحديث نوشتيم و تو منطقه مقام آورد...دلم برا كلاساي جبر و حسابان...برا كلاساي شيمي خانم خجسته و سوالاي كذائي اي كه مي پرسيدم...برا شيطنت هاي سال سوم...امتحان cancel كردنا...براي كلاس هندسه هايي كه دو در مي كرديم..برا كلاساي ادبيات خانم سنايي..براي اون انشا با موضوع طنز .. برا اون روزي كه همه بچه ها سر كلاس ديني طرف منو گرفتن...برا امتحانا..برا كلاسايي كه تو حياط برگذار مي كرديم برا آب بازيا،برا زيارت عاشوراهايي كه مي خونديم...برا بچه هاي 303 :شهره؛نرگس،مائده،ميترا،راحله، برا شيما كه به من مي گفت خليل،برا گيسو و مديا،برا ريحانه و انسيه،برا صالحه،براي اون كتابي كه گم شد...،برا راضيه كه هميشه سر به سرم ميذاشت و بهم مي گفت "بچه"...
برا بچه های۳۰۱:مريم،منصوره،فاطمه ،منا،مرضيه...
دلم تنگ شده!براي اون اردوي معركه ي مشهد با آقاي نصر آبادي..اون 72 نفر...براي اون قطار .. اون حسينيه..برا حرم آقا..برا اون دعاي توسلي كه روبه رو پنجره فولاد خونديم...برا اون شبي كه من و آمنه دو تايي تو حرم گم شديم... تنگ شده!
دلم براي مدرسه ي پيش دانشگاهيم تنگ شده...
براي آقاي رفعتي؛براي اميد دادناش،براي امتحاناي سختش...براي جملات زيبايي كه آخر هر امتحان نوشته بود..براي اون روزا كه كارنامه هاي قلم چي رو مي برديم پيشش..
براي آقاي طهماسبي ،برا كلاساي شيرين عربي...براي اون روزي كه اون متن زيبا رو به من داد .."اي كاش مي توانستي نگاه آينده ي زندگيت را ببيني!"...
براي اقاي وزيري..براي دادزدناش...براي اون روزي كه به من گفت:"تو هنوز بچه اي جوجه!نميفهمي اين چيزارو....
براي اقاي اسماعيلي و اون جزوه هاش...براي اقاي هراتي..براي اقاي صفاري..براي خانم كاغذي..براي خانم درفشي..براي آقاي جنيدي..
براي امتحاناي قلم چي ..براي اون همه استرس ونگراني...براي اون روزي كه نيلوفر برگشت...براپنجشنبه هايي كه تو مدرسه مي مونديم...برا شبايي كه تا 4 صبح بيدار ميمونديم و تست ديفرانسيل مي زديم...براي كتابخونه ي لويزان..براي كتابخونه ي شهرك..برا روزي كه آقاي رفعتي ناهار پيتزا مهمونمون كرد...برا اون عكساي يادگاري..برا بچه هاي كتابخونه...ليلا،بهاره،سارا...
برا بچه هاي كلاس:نرگس،نيلوفر،شيدا،مهشيد،آيدا،فرناز،سپيده،مژده،هدا،پريسا،
پيوند،ساجده،زهرا...حتي زينب..تنگ شده!
دلم براي اون روز همايش شيمي تو خانه معلم دركه، كه من ،نغمه و مريم و راضيه رو بعد مدتها ديدم...و از ديدنشون به خصوص از ديدن راضيه انرژي گرفتم...
دلم براي اون روز قبل كنكور ..تو مدرسه..دعاي توسل..باروني كه اون شب اومد...و من و الهام زير بارون دعا كرديم!..نتگ شده!
دلم براي اون روز كنكور...براي اون 4 ساعت توي دانشگاه شهيد بهشتي...براي روز كنكور آزاد...تو شهرك غرب..تنگ شده!
دلم براي روز اعلام نتايج...كه هيچ روزي مثل اون اون روز استرس نداشتم...تنگ شده!
دلم برا اون شبي كه تو قصر عقيق گذشت...برا اون متن زيبايي كه نرگس خوند...تنگ شده!
دلم برا سالهايي كه گذشت...تنگ شده!
اما
احساس مي كنم بيشتر از همه ي اين آدما و همه ي اين لحظات...
دلم براي خودم تنگ شده!
آره...
دلم براي بچه گيام...برا پاك بودنم... براي معصوميت از دست رفته ام..براي خواب هاي زيبايي كه مي ديدم...براي لحظات نابي كه داشتم ولي از دست دادم...تنگ شده!
من دلم براي اون آدمي كه بودم....
و اون آدمي كه بايد باشم...تنگ شده!

+ نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت
20:10 |