تبليغاتX
آسمان دل

خودشم نمي دونست چه مرگش شده بود!!!

نشسته بود سر سجاده و زار زار گريه مي كرد!

رفيقش رفت كنارش نشست...يه كم كه آروم شد، بهش گفت:" تو چه دردته كه اين جوري گريه مي كني؟!!!"

خنده اش گرفت...يه كم نگاش كرد...یه آهی کشید و گفت:"درد من؟!درد من بي درديه....من درد مي خوام!"

با تعجب بهش نگاه كرد و گفت:"برو بابا،خدا شفات بده!!!گرفتي  ما رو؟!!!"

گفت:"نه به خدا! راستشو گفتم بهت!"

يه كم مكث كرد. بعد گفت:"مردم اين همه درد دارن،اين كارارو نمي كنن!بعد تو به جاي اينكه خدا رو شكر كني كه مشكل خاصي نداري...اين طور رفتار مي كني!!!اين كارا ناشكريه!از من گفتن بود!حالا خود داني!"   

نمي دونست چي بگه!

ولي یه چیزو خوب می دونست...

اون يه دل پر درد مي خواست.يه دلي كه دردش مال خودش باشه...

يه دردي كه درد ديگران نباشه!

آخه،هميشه درد ديگران درد اون بوده!

هميشه برا ديگران دعا ميكرد...

هميشه يه جوري دعا مي كرد كه انگار اون مشکل و اون درد؛ درد و مشكل خودشه!

ولي هيچ وقت خودش هيچ دردي نداشت....

هيچ وقت!

بعضي وقتا هم با خودش فكر مي كرد و خودشو جاي  اون كسايي

مي ذاشت كه درد و مشكل بزرگي دارن....

با خودش فكر مي كرد كه اگه جای اونا بود واقعاً تحمل اين همه دردو داشت؟!

ولي هيچ وقت جوابي براي اين سوال پيدا نمي كرد...

و فقط دعا مي كرد!

خدا رو به خاطر همه ي نعمت هايي كه بهش داده بود شكر مي كرد ولي همچنان يه دل پر درد مي خواست!

 

+ نوشته شده توسط پرستو در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 17:17 |

يه كم فكر كن!

به روزي كه اين راهو انتخاب كردي!

به روزاي سختي که گذشت!

به روزاي سخت تري كه تو راهه!

به موانعي كه سر راهت بود....ولي تو اونا رو به جون خريدي!

به نيت پاكي که داشتي!

 

به نگاهي كه لحظه به لحظه...

تورو...

كارهاتو...

نيت پاك توي قلبتو...

دردتو...رنجتو....و تحملتو...

زير نظر داشت و تو رو تحسين مي كرد!

 

يه كم فكر كن!

مگه ميشه تو رو ببينه و كاري برات انجام نده؟؟!!!

 

يه كم ايمان داشته باش!

به خودت!

به تلاشت!

و از همه بيشتر...

به او!

 

شك نكن كه بعد از هر سختي و مشقتي...نوبت راحتي و آسايشه!

 

اگه يه كم فكر كني و يه كم ايمان داشته باشي...

اون وقته كه يه كم آروم ميشي!

پس...

يه كم آروم باش!

 

بهترين ها در انتظار توست!

 

شك نكن!

 

+ نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه 5 تیر1387 و ساعت 11:36 |
 

تو این دنیا... هستن آدمایی که ارزش این رو داشته باشن که حتی جونت رو هم فدای اونها کنی.....

.

.

.

اما حقیقتاً ....

هیچ کس و هیچ چیز تو این دنیا نیست که ارزش این رو داشته باشه که

حتی برای یک لحظه.....

حتی به اندازه ی یک اپسیلون....

بهش دل ببندی!!!!!

 

ای یک دله ی صد دله....دل یک دله کن!

                                         مهر دگران را ز دل خود یله کن!

 

 

پ.ن: حتماً حتماً بعد از خوندن این پست نظرات رو هم بخونید!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط پرستو در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 1:28 |

احساس مي كنم...

دلم تنگ شده...

دلم براي سالهايي كه گذشت ...با همه ي خاطرات خوب و بدش تنگ شده.

دلم براي مهد كودكم...براي مربيام...براي دوستام-كه الان به جز مريم هيچ كدومشون رو يادم نمي ياد- براي قهر و آشتيام، براي خمير بازي ، براي بهونه گيريام تنگ شده...

دلم براي دبستانم...براي خانم جعفري كه الان ديگه بين ما نيست..براي خانم كاظمي،براي اون معاونه كه اسمش رو يادم نيست ولي من خيلي ازش مي ترسيدم،براي معلمام،براي روز اول مدرسه،براي اون روزي كه كيفمو خونه جا گذاشتم و بدون كيف رفتم مدرسه،برا اون روزي كه سرم شكست، براي اون روزايي كه واسه خاطر 20 نشدن گريه مي كردم...تنگ شده!

دلم براي مدرسه ي راهنماييم،براي خانم حبيبي،براي خانم شريعتمداري،براي كلاساي انشاي خانم كريمي،براي اون امتحان علوم به ياد موندني و براي اون 3تا مديري كه در عرض 3 سال عوض شدن...تنگ شده!

دلم برا اون سالي كه رفتم مكه..براي مدينه..براي بقيع..برا شبايي كه تو مسجدالحرام مي مونديم تنگ شده...دلم براي اون دعاي كميل به ياد موندني كه تو مكه خونديم..دلم براي اشكام تنگ شده...براي اون تولد دوباره...

دلم براي دبيرستانم...براي خانم وخشيته،براي خانم مفيد..براي خانم نظري،براي كلاساي ديني خانم خانكش پور...براي اون تحقيقي كه من وحديث نوشتيم و تو منطقه مقام آورد...دلم برا كلاساي جبر و حسابان...برا كلاساي شيمي خانم خجسته و سوالاي كذائي اي كه مي پرسيدم...برا شيطنت هاي سال سوم...امتحان cancel   كردنا...براي كلاس هندسه هايي كه دو در مي كرديم..برا كلاساي ادبيات خانم سنايي..براي اون انشا با موضوع طنز  .. برا اون روزي كه همه بچه ها سر كلاس ديني طرف منو گرفتن...برا امتحانا..برا كلاسايي كه تو حياط برگذار مي كرديم  برا آب بازيا،برا زيارت عاشوراهايي كه مي خونديم...برا بچه هاي 303 :شهره؛نرگس،مائده،ميترا،راحله، برا شيما كه به من مي گفت خليل،برا گيسو و مديا،برا ريحانه و انسيه،برا صالحه،براي اون كتابي كه گم شد...،برا راضيه كه هميشه سر به سرم ميذاشت و بهم مي گفت "بچه"...

برا بچه های۳۰۱:مريم،منصوره،فاطمه ،منا،مرضيه...

دلم تنگ شده!براي اون اردوي معركه ي مشهد با آقاي نصر آبادي..اون 72 نفر...براي اون قطار .. اون حسينيه..برا حرم آقا..برا اون  دعاي توسلي كه روبه رو پنجره فولاد خونديم...برا اون شبي كه من و آمنه دو تايي تو حرم گم شديم... تنگ شده!

دلم  براي مدرسه ي پيش دانشگاهيم تنگ شده...

براي آقاي رفعتي؛براي اميد دادناش،براي امتحاناي سختش...براي جملات زيبايي كه آخر هر امتحان نوشته بود..براي اون روزا كه كارنامه هاي قلم چي رو مي برديم پيشش..

براي آقاي طهماسبي ،برا كلاساي شيرين عربي...براي اون روزي كه اون متن زيبا رو به من داد .."اي كاش مي توانستي نگاه آينده ي زندگيت را ببيني!"...

براي اقاي وزيري..براي دادزدناش...براي اون روزي كه به من گفت:"تو هنوز بچه اي جوجه!نميفهمي اين چيزارو....

براي اقاي اسماعيلي و اون جزوه هاش...براي اقاي هراتي..براي اقاي صفاري..براي خانم كاغذي..براي خانم درفشي..براي آقاي جنيدي..

براي امتحاناي قلم چي ..براي اون همه استرس ونگراني...براي اون روزي كه نيلوفر برگشت...براپنجشنبه هايي كه تو مدرسه مي مونديم...برا شبايي كه تا 4 صبح بيدار ميمونديم و تست ديفرانسيل مي زديم...براي كتابخونه ي لويزان..براي كتابخونه ي شهرك..برا روزي كه آقاي رفعتي ناهار پيتزا مهمونمون كرد...برا اون عكساي يادگاري..برا بچه هاي كتابخونه...ليلا،بهاره،سارا...

برا بچه هاي كلاس:نرگس،نيلوفر،شيدا،مهشيد،آيدا،فرناز،سپيده،مژده،هدا،پريسا،

پيوند،ساجده،زهرا...حتي زينب..تنگ شده!

دلم براي اون روز همايش شيمي تو خانه معلم دركه، كه من ،نغمه و مريم و راضيه رو بعد مدتها ديدم...و از ديدنشون به خصوص از ديدن راضيه انرژي گرفتم...

دلم براي اون روز قبل كنكور ..تو مدرسه..دعاي توسل..باروني كه اون شب اومد...و من و الهام زير بارون دعا كرديم!..نتگ شده!

دلم براي اون روز كنكور...براي اون 4 ساعت توي دانشگاه شهيد بهشتي...براي روز كنكور آزاد...تو شهرك غرب..تنگ شده!

دلم براي روز اعلام نتايج...كه هيچ روزي مثل اون اون روز استرس نداشتم...تنگ شده!

دلم برا اون شبي كه تو قصر عقيق گذشت...برا اون متن زيبايي كه نرگس خوند...تنگ شده!

دلم برا سالهايي كه گذشت...تنگ شده!

اما

احساس مي كنم بيشتر از همه ي اين آدما و همه ي اين لحظات...

دلم براي خودم تنگ شده!

آره...

دلم براي بچه گيام...برا پاك بودنم... براي معصوميت از دست رفته ام..براي خواب هاي زيبايي كه مي ديدم...براي لحظات نابي كه داشتم ولي از دست دادم...تنگ شده!

من دلم براي اون آدمي كه بودم....

و اون آدمي كه بايد باشم...تنگ شده!

 

 

 

+ نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 20:10 |
گاهی فکر می کنم....

 آرزو های من چقدر دست نيافتني ست!

آرزوي من ديدن است....

 آرزوي من شنيدن است...

آرزوي من ديدن چهره هاي واقعي ست!

آرزوي من شنيدن حرف هاي تا ابد نگفتني ست!

آرزوي من چند ثانيه ...فقط چند ثانيه زودتر فهميدن است!

آرزوي من توانستن است!

آرزوي من فقط داشتن ظرفيتي بيشتر است!

                              ******************************************

گاهي فكر مي كنم....

آرزو هاي من كمي دست يافتني شدست!

مي توان با كمي ذكاوت و هوش و صبر چهره ي هر كه را مثل صورتگر قصه مان "همان گونه كه مي ديد" به تصوير كشيد.

گاهي با سكوت و يك نگاه با نفوذ مي توان از گذرگاه چشم ،حرف هاي سالها نگفته را...حرف هاي همچو بغض فروخورده را شنيد و بغض كرد.

چند ثانيه زودتر فهميدن هم شايد كارها را خراب تر كند.

براي توانستن هم كه مي دانيد...بايد خواست.با تمام ذره ذره ي وجود بايد خواست.

و اما ظرفيت...اين يكي انگار واقعاً آرزوست.

باز هم خدا را شكر  انگار آرزوهاي من كمي دست يافتني شده ست!!!!

راه درازي در پيش است!

+ نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت 11:19 |

سلام!

چند روزه دیگه عیده!....سال ۸۶ هم تموم شد!سریعتر از سال های قبل.

سال ۸۷ هم تموم میشه سریعتر از سال۸۶!

انگار این زمان برکت نداره! عین برق می گذره!

درخت ها شکوفه زدن....زمین زنده شده!

همه منتظرن!

منتظر بهار...

منتظر عید...

و....

از همه بیشتر منتظر آمدن شما!

آقا! بهار ما بدون شما بهار نیست! زندگی بدون شما برکت نداره!

تا کی باید منتظر باشیم؟!

تا آخر عمر؟!!!!!

به هر حال ما منتظریم!

 

        عید که نه.........

                                سال نو مبارک!

 

 

 

+ نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:9 |
حس بدیه

وقتی که یه رازو که فقط خودت می دونی به کسی میگی!

اولش فکر می کنی این جوری آروم می شی

ولی بعد .....

حس بدیه

وقتی نمی تونی احساستو بیان کنی...

وقتی هیچ کس نمی تونه از نگاهت بفهمه چی می گی!

حس بدیه

وقتی مجبوری ضاهرتو حفظ  کنی

مبادا کسی بفهمه تو دلت چی می گذره

 حس بدیه

وقتی همه چی یهو  با هم خراب میشه

تو هم خراب می شی....

می شکنی

چرا هیچ کس با تو نیست؟!!!!

گم شدی!

چرا هیچ کس راهو نشونت نمیده؟!!!!

تازه معنی این آیه رو می فهمی

"آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟"

خدایا

مگه تو با من نیستی؟؟؟!!!!

چرا کمکم نمی کنی؟

مگه  تو برای من بس نیستی؟

می دونم هستی ...

دستمو بگیر!!!!

کم آوردم!!!!!!!!!!!!

 

                                  

+ نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت 15:2 |
تو را دوست می دارم...

تو را به اندازه ی عمق نگاهت به اندازه ی عمق سکوت پر هیاهوی بینمان دوست می دارم.

 

تو را دوست میدارم...

نه به اندازه ی کسی که تو را به من داد اما به اندازه ی تمام داده ها و نداده هایش دوست می دارم.

 

تو را به اندازه ی تمام چیزهایی که می دانم و نمی دانم دوست می دارم.

 

تو را به اندازه تمام لحظات بی تو ماندنم ...

به اندازه ی تمام لحظات خیال انگیز در فکر تو بودنم دوست می دارم.

 

تو را همچون کودکی که بی نهایت دوست داشتن خالصانه و صادقانه اش را با انگشتان دستش نشان می دهد دوست می دارم.

بی نهایت من نه ستاره های آسمان است 

و نه بزرگیه این جهان ...

بی نهایت من روح بلند توست.

من تو را به اندازه ی روح بلندت دوست می دارم!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه 21 بهمن1386 و ساعت 13:33 |
عادت داشتند سایه ی همدیگر را با تیر بزنند.

اما تیراندازهای خوبی نبودند...!

چون به جای سایه ی هم

 قلب یکدیگر را نشانه رفتند و ....

گرفتار هم شدند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط پرستو در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 1:7 |
راستشو نگو...بهت میگن ساده ای!

صادق نباش...بهت میگن بچه ای!

نیمه ی پر رو نبین...بهت میگن خیال باف!

واقع بین نباش....بهت میگن بی احساس!

یه آیینه باش!...یه آینه ی دروغگو

یه طوطی باش!...یه طوطی سخنگو

یه طوطی باش هر چی می خوان بگی بگو!

نقاب بزن خودت نباش...دلقک باش!

تا می تونی بچگی کن...ولی بچه نباش! گریه نکن!

یه رنگ نباش! یه رنگی جلوه نداره...     هم رنگ باش...

با این جماعت هفت رنگ هم رنگ باش!

رسوا نشو!  رسوایی چاره نداره  

نقاب بزن

 مثل همه

  کسی باهات کار نداره!

 

 

+ نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 20:8 |