آسمان دل
یا لطیف....ادرکنی!
کلمات هجوم میارن اما جمله نمیشن....کنار هم نمی گنجن....فقط از ذهنم رد میشن... چطور میشه با تو حرف زد؟!!چطور میشه از تو خواست؟!! چی باید از تو خواست؟! نمیدونم... ولی نه ! باید بهترین رو از تو خواست! بزرگترین...عزیز ترین... زیباترین ... . قدرتمندترین....موندنی ترین...با ارزش ترین... اما جز اینه که خود تو بهترین و بزرگترین و ترین همه ترینهایی ؟!! من از تو همینو میخوام خدا! خودتو! اگه تو رو داشته باشم انگار همه چی دارم!دیگه هیچی کم ندارم! خدایا! ازت میخوام! هیچ وقت خودتو ازم نگیری!هیچ وقت نگاهتو ازم بر نداری!! ازت میخوام نگه دارم باشی!مراقبم باشی! مراقبم باشی که اشتباه نرم و ازت دور نشم...همون طور که تا حالا مراقبم بودی! ازت میخوام کمکم کنی پاره کنم این زنجیر غرورو! باز کم دوباره بال و پرمو! تا تو آسمون دلم پرواز کنم به سمت تو! ازت میخوام از نور وجودت یه قطره به دل تاریک منم بتابی! ازت میخوام کمک کنی این مسافر خونه دلم رو خراب کنم....به جاش یه خونه بسازم که همه اتاقاش برای تو باشه! ازت میخوام کمک کنی بندگی کنم! امشب آسمون دل تاریک منم دریاب خدا! یه قطره!فقط یه قطره! شب تاره! شب تاره! شب تار!!آسمون! خورشید و بردار و بیار!! د.ارجمند وقتی نمی دانم چه باید بگویم....به ناچار سکوت میکنم! وقتی جواب سوالی را نمی دانم... به ناچار سکوت میکنم! وقتی اندوهگین می شوم و نمی دانم چگونه ؛با کدامین کلمه و عبارت غم خود را توصیف کنم... به ناچار سکوت میکنم! وقتی خشمگین می شوم و نمی دانم چگونه باید خشم خود را بروز دهم... به ناچار سکوت میکنم! وقتی نمی توانم خود را، عقیده ی خود را نشان دهم...به ناچار سکوت میکنم! وقتی حوصله ی بحث های بی نتیجه برای اثبات عقیده ی خود را ندارم ...به ناچار سکوت میکنم! وقتی حوصله و توان بیدار کردن کسانی که خود را به خواب زده اند ندارم ...به ناچار سکوت میکنم! وقتی هیچکس را هم صدای خود نمی یابم...یه ناچار سکوت میکنم! نمی دانم چرا سکوت نشانه ی رضاست؟!! من راضی نیستم ,اما سکوت میکنم! شاید سنگینی سکوتم , بغض نشسته در گلویم و نگاهی که دروغ نمی داند... فریاد دلم را به گوش کسی برساند! گاهی سکوت رساتر از هر فریادی ست! پس به ناچار سکوت میکنم!! دیگر حسرت نخواهم خورد! دیگر حسرت روزها و ماه ها و سال های گذشته را نخواهم خورد! دلتنگ خواهم شد.... اما حسرت نخواهم خورد! اکنون را با حسرت گذشته تباه نخواهم کرد! ثانیه ها را زندگی خواهم کرد! دیگر حسرت ناتوانی هایم را نخواهم خورد! دیگر حسرت دست نیافتن به آرزوهایم را نخواهم خورد! آرزوهایم را تحقق خواهم بخشید! دیگر حسرت تنهاییم را نخواهم خورد! تنها نخواهم ماند!! با او خواهم بود! با او که همیشه با من بوده و خواهد بود!! اوج خواهم گرفت! خواهم رفت! قله ها را فتح خواهم کرد! سکون یعنی مرگ... ساکن نخواهم ماند! نخواهم مرد! زندگی خواهم کرد!! دیگر حسرت نخواهم خورد!! جلو… عقب… جلو…. درست مثه وقتی که تاب بازی میکنی…. عقب… جلو… میری عقب و با تموم قدرت خودتو به سمت جلو هل میدی… دلت میخواد خودتو پرتاب کنی به سمت آسمون… خودتو آماده میکنی برا به آغوش کشیدن ماه… واسه فرود اومدن بین ستاره ها… عقب…جلو… اما نه! دوباره برمیگردی عقب… یه بار دیگه با قدرت بیشتری این کارو میکنی… عقب … جلو… دوباره عقب… یه بار دیگه... چند باره دیگه… عقب … جلو… عقب… و این عقب و جلو رفتن اون قدر ادامه پیدا میکنه… تا... تا اینکه یه جا بایستی بدون اینکه قدمی به جلو بر داشته باشی… باز جای شکرش باقیه که عقب تر از جایی که بودی نمی ایستی!! اما خوب! انتظار نداشتی با صرف این همه انرژی جلو هم نرفته باشی… وای از اون وقتیکه بی احتیاطی کنی و زمین بخوری!! ... چرا دیگه ماه و ستاره ها رو نمیبینی؟ یهو این همه ابر از کجا اومد؟ چرا اینقدر آسمون از زمین دور شده؟! نکنه قهره با زمین؟! پس کی آسمون تو رو لایق در آغوش کشیدن میدونه؟! کی تموم میشه این بازی بچه گانه؟!؟! ایراد از کجای کاره؟! همه رفتن..تو اینجا موندی... چرا دل نکندی از غم؟!! نگو پرواز و یادت نیست... نگو! این حرفا بهونه ست!! اگه تو نخوای نمیشه! می دونستی از همه گناهکارترم و دعام اثر نداره! اما باشه!برات دعا میکنم! چی می خوای عزیزم؟ صبر؟ مطمئن باش بهت صبر نمیده.... صبر دستاورد رنجه... دستاورد فراق و دوریه ... اگه ایوب اونهمه رنج نمی کشید هیچ وقت صبرش مثال زدنی نمی شد....صبر به هیچ کس عطا نمیشه... باید بدستش آورد! دیگه چی می خوای؟ میخوای مشکلاتتو حل کنه؟ این کارم نمی کنه!! بهت عقل داده!خودت باید مشکلاتت رو حل کنی...و به خودش توکل کنی!تا نتیجه اونی بشه که واست بهتره! حواستو جمع کن!!!تازه اگه این کارا رو بکنی...نتیجه اونی نمیشه که تو می خوای!اونی میشه که برات بهتره!! و تو نمی تونی بفهمی چی برات بهتره!! ولی می تونی نشون بدی که لیاقتت چیه!! بهش اعتماد کن!چون اونم بتو اعتماد کرده و بهت زمان داده. دیگه؟ سعادت؟ واسه اینم خودت باید یه کاریش بکنی... با این حال... تا به همه ی آدما عشق بورزی اما دلبسته ی کسی نشی!!! برات دعا می کنم اونچه که وجود نازنینت بهش نیاز داره بهت بده! برات دعا می کنم تا راه درستو نشونت بده! فکر می کنم این برای تو بهتر باشه عزیزم ! الان به این نتیجه رسیدم: هر سختی و مشقتی ...خودش یه جور راحتی و آسایشه!!! شنیدین میگن آدما تو سختی ها و مشکلات ساخته میشن!! خوب؟! چه راحتی و آسایشی بالاتر از اینکه آدم دلگرم باشه عوض مقابله با مشکلاتش...خوب ساخته بشه...پخته بشه..به کمال و در نهایت به سعادت برسه؟!! میگن خدا هر وقت می خواد به بنده هاش هدیه بده...اون هدیه رو با سختی ها و مشکلات کادو پیچ می کنه!! چه هدیه ای بهتر از هدیه ی خدا ؟!! شاید دلیل اینکه اون رفیقمون هم از خدا یه دل پردرد می خواست همین باشه!! خوش به حال اونایی که خدا هر روز براشون از این هدیه های سفارشی میفرسته!! نترس! دستاتو باز کن! هدیه ی معبودت رو با کمال میل بپذیر!! وقتی سردرگمی و نمی دونی باید چی کار کنی... وقتی دست به هر کاری می زنی...تا شروع می کنی..گند می زنی به همه چی!!! وقتی مجبوری هوا همه کس و داشته باشی...در حالی که هیچ کس هوای تو رو نداره!!! وقتی ذهنت پره و افکار احمقانت نمی ذاره رو کارت تمرکز کنی!!! وقتی هزار تا کار داری ولی نمی دونی به کدومشون برسی.... وقتی احساس می کنی از زندگی عقب افتادی و باید تو دو سه سال آینده یه جوری جبران کنی!!! وقتی از دست خودت خسته می شی... از معمولی بودنت خسته می شی... گاهی حتی عین بچه ها از دختر بودنت خسته می شی!!! وقتی می خوای...ولی نمی تونی! وقتی نمی دونی...هیچی نمی دونی!!! وقتی می ترسی!!از اینکه چه اتفاقی می خواد بیفته... می ترسی که نکنه راهو اشتباهی اومدی... وقتی بیشتر از همه چی از تنها بودنت می ترسی!!! وقتی نمی تونی به کسی اعتماد کنی... وقتی هر چه زمان می گذره بیشتر با این بیت هم عقیده می شی: "آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب ازدرون سو کاهتاب و از برون سو ماهتاب" وقتی هر چی با خوش بینی جلو می ری...می بینی فایده نداره... وقتی مجبوری خودتو گول بزنی!! وقتی سرتو بلند می کنی و می بینی که اول یه جاده وایسادی که انتها نداره و تمام این راه تاریک و پر پیچ و خم و باید تنهایی طی کنی... وقتی نمی دونی چه قدر وقت داری!!! چی کار می کنی؟!!! خودشم نمي دونست چه مرگش شده بود!!! نشسته بود سر سجاده و زار زار گريه مي كرد! رفيقش رفت كنارش نشست...يه كم كه آروم شد، بهش گفت:" تو چه دردته كه اين جوري گريه مي كني؟!!!" خنده اش گرفت...يه كم نگاش كرد...یه آهی کشید و گفت:"درد من؟!درد من بي درديه....من درد مي خوام!" با تعجب بهش نگاه كرد و گفت:"برو بابا،خدا شفات بده!!!گرفتي ما رو؟!!!" گفت:"نه به خدا! راستشو گفتم بهت!" يه كم مكث كرد. بعد گفت:"مردم اين همه درد دارن،اين كارارو نمي كنن!بعد تو به جاي اينكه خدا رو شكر كني كه مشكل خاصي نداري...اين طور رفتار مي كني!!!اين كارا ناشكريه!از من گفتن بود!حالا خود داني!" نمي دونست چي بگه! ولي یه چیزو خوب می دونست... اون يه دل پر درد مي خواست.يه دلي كه دردش مال خودش باشه... يه دردي كه درد ديگران نباشه! آخه،هميشه درد ديگران درد اون بوده! هميشه برا ديگران دعا ميكرد... هميشه يه جوري دعا مي كرد كه انگار اون مشکل و اون درد؛ درد و مشكل خودشه! ولي هيچ وقت خودش هيچ دردي نداشت.... هيچ وقت! بعضي وقتا هم با خودش فكر مي كرد و خودشو جاي اون كسايي مي ذاشت كه درد و مشكل بزرگي دارن.... با خودش فكر مي كرد كه اگه جای اونا بود واقعاً تحمل اين همه دردو داشت؟! ولي هيچ وقت جوابي براي اين سوال پيدا نمي كرد... و فقط دعا مي كرد! خدا رو به خاطر همه ي نعمت هايي كه بهش داده بود شكر مي كرد ولي همچنان يه دل پر درد مي خواست! 


چرا یک گوشه نشستی؟!!
چرا بال و پرت و بستی؟!!
مگه تو عاشق نبودی؟!! عاشق پرواز و رفتن!!؟!!
چرا اینجایی هنوزم؟
نگو بال و پرت و بستن...
نگو!این حرفای تو نیست!!
خودت اینو خوب میدونی!
اگه تو نخوای نمیشه!
هر کی هم بخواد ببنده...راهو سد کنه...
این خود تویی که بستی بال و پر پروازو !
این خود تویی که بردی از یادت راه و رسم پروازو!
گغتی برام دعا کن!!!!
و خودم بیشتر از همه به دعا نیاز دارم...
لیاقتتو نشون بده گلم!همون طوری که تا حالا نشون دادی!
ولی عجول نباش....
تو خودت باید متعالی بشی ...اون فقط بهت کمک می کنه!!!
راهو نشونت داده !طی کردن راه با توا...
من برات دعا می کنم!
برات دعا میکنم بهت یه دل بزرگ بده و خودشو توش جا کنه...
برات دعا میکنم همیشه نگهدارت باشه ...
![]()

| Design By : Night Skin |


